واسم دعا کنید...
خوبین؟...چه خبرا...خوش میگذره؟..
منم خوبم.....امتحانامون رو هم همه رو دادیم..تموم شد..وای داشتم میمردم....الانم خیلی خسته ام...خیلی....
ولی واسه آپ کردن که نه...اصلا من از پر حرفی و چرت و پرت گفتن خوشم میاد...میدونم که شماها هم اهمه رو نمیخونید که سردرد بگیرید...پس بذارین واستون تعریف کنم......
به نظرتون من تغییری نکردم؟...ها...به خدا کلی رو خودم کار کردما...البته اونایی که منو میشتاسن رو میگما......نمیدونم موفق بودم یا نه..ولی تلاش کردم..تتلاش کردم که همونی بشم که خودم می
خوام نه اون چیزی که دیگران میخوان...خود خودم...شاید اسمش رو بشه گذاشت دورویی....ولی خوب پس اگه اینطوری نکنم چی کار کنم...هر کی دلش میخواد من یه جوری باشم...و من به همشون توجه میکردم بدون اینکه ببینم خودم چی میخوام....ولی د یگه خودمم..
هر کی هر چی میخواد بگه........این از این امتحانام رو هم خوب دادم...حالا ببینم نتیجه چی میشه....ولی خداییش خیلی خسته ام کردن..منظورم بی خوابی هام نیست...این خستگی که با فوفق 10-12 ساعت خوابیدن از تن آدم در میره...روحم خسته است...نمیدونم چه جوری بگم....دلم میخواد برم یه جایی بیرون شهر.....ولی نمیشه...مامانینا که کار دارن...مارئو هم که نمیذارن خودمون بریم که...ولی آقا حمید..((داداشم))اجازه دارن یه هفته یه هفته بادوستاشون برن این ور اون ور...
خیالی نیست...
به مامانم میگم خسته ام میگه خوب برو بخواب..میگم خوابم نمیاد میگه خوب نخواب..میگم مامان نمیریم بیرون؟..میگه خسته ای..کجا بریم...میگم نه اون طوری که خسته نیستم...میگه مگه خستگی هم این طوری و اون طوری داره ..میگم.نه مامانی....ولش کن...
غلط کردم..اصلا کی گفته.. من خیلی هم خوبم...................................................................................
زنبقی از ته گلخانه صدا زد برگرد
من در اینجا نفسم میگیرد
دل من میشکند
دل من مثل دل آیینه نازک شده است
با صدادی نفس پنجره ها میشکند
بی صدا میشکند
پشت این شیشه ی نازک دل من
باغ و آن همه همهمه را میخواهد
همه را میخواهد
همه را میخواهد
پ.ن:.............................................سوت...........................(نداریم)
![]()

همین حالا...
همین حالا که من تنهام...
خداحافظ به شرطی که بفهمی..
..تر شده چشمام...
اگه گفتم خداحافظ..نه اینکه رفتنت سادست.. . نه این که میشه باور کرد دوباره آخر جادست..
خداحافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو
همینه رسمه این دنیا
خداحافظ..خداحافظ...همین حالا...
خداحافظ.
پ.ن:واسم دعا کنید....
پ.ن:...اینم گوش کنید..................................... . . . .. . . .. . . . . . . . . . .

سلام...![]()
![]()
دیدین چه زود اومدم.
...خوبین همه؟....آره منم خوبم....(گوش شیطون کر.
..).....چه خبر؟....
خانواده خوبن؟..خوب خدا رو شکر
....
آهانراستی از اونایی که اومدنو تولدمو تبریک گفتن
و چه اونایی که اومدنو تبریک نگفتن
و چه اونایی که
میانو تبریک میگن تشکر میکنم
....مرسی....گزارش کادوها رو هم بهتون میدم سری بعد.
....
به خصوص اون خرس خوابالوی جیگر بهاره رو...نمیدونین چه جیگریه..
موضوع رو خوندین دیگه؟...پس بااجازه ی بزرگترا بریم سر اصل مطلب....والله مهریه و شیربها که
....
ای وای اشتباه شد..
..اصل مطلب موضوع رو داشتم میگفتم.........چندتا نکته...چه میدونم چند تا چیز که بهتره بدونید:
1:هیچ وقت نمیتونین خانومها رو بشناسین
....چون بعضی وقتا خودشون هم تو کف کاراشون میمونن...![]()
منطق خودشون رو دارن...یه ذهن پیچیده....
2:نود و پنج در صد کارها...حرکات ..حرفها ی آقایون قابل پیش بینیه...سعی کنید اون پنج در صد رو افزایش
بدین..غیر قابل پیش بینی باشید.
....
3:خانوما در دو صورت گریه میکنند...موقعی که گول خوردن...و موقعی که میخوان گول بزنن..
.........
4:یه دختر در دو صورت ممکنه سرت داد بزنه و ازت بخواد که ترکش کنی.یایخواد که اینگورش
کنی یا از ادد لیستت پاکش کنی..یا ازت خیلی بدش میاد.
..یا خیلی خیلی دوستت داره
(عمرا اگه تشخیص بدی ...)![]()
5:توی ذهن اقایون یه فایل خاصی تحت عنوان عشقولانه هست که انگار همش کپی پیست شده وهمشون
مثل همدیگس اگه یه جمله جدید...یا یه حرکت جدید انجام بدن معلوم میشه آدم خلاقی هستن...![]()
6:اگه میخوای دل دختری رو به دست بیاری باید........نه.
.نمیشه که همه چیزو رو کرد.....
7:هر وقت میخوای کاری رو شروع کنی...فقط یه لحظه چشمات رو ببند و از خدا بخواه که کمکت کنه...اون وقت
... خودت میبینی که چطوری همه چیز درست میشه..عین یه معجزه... ..(صد در صد تضمینی....)![]()
8:اگه خودت دروغ نگی...یا سعی کنی کم کم حتی دروغهای کوچیک رو هم نگی....اون موقع هر کس بهت
دروغ بگه متوجه میشی که داره دروغ میگه.باور نمیکنی؟
...امتحان کن.....
9:آینده در ذهن تو ساخته میشه....در نهایت......
10:هیچ وقت هیچ کس رو دست کم نگیر...هیچ وقت....
شما هم اگه چیزی بلدین بگین ما هم یاد بگیریم..
.البته من میدونم اینارو همتون میدونستین..گفتم که یادمون نره....
همیطوری....
تا بعد...
...
پ.ن:
تو به شفافیه شبنم روی برگا...
من مثل یه برگ زردی که میفته از درختا..
تو مثل طراوت گلای نرگس ..
روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز...
تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم..
میدرخشیو میشی تنها پناهم...
تو مثل طراوت گلهای پونه..
چرا رفتی از برم ای دیونه...
تو متل یه تیکه ابری توی اسمون آبی..
پاکو ساده مثل رویا مثل خوابی..
بگو یک بار.. آره یک بار..برمیگردی
یا هنورزم بی تفاوت... یخی سردی.
....

من اومئم بگم که سیستمم داغون شده
.و....یه چند وقت از دستم راحتین
..........
امروز یعنی ۲۹ مهر.
....من....۱۷ سالم تموم شد.![]()
تولدم مبارک
.....
پ.ن:میام به زودیییییییییییییییییییییییی![]()
حال شما؟...خوبین؟....خوش میگذره یا نه؟....نماز روزه هاتون قبول باشه الهی......چه خبرا؟.....
منم خوبم.....فقط یه کم خسته هستم...مثل همیشه.. از همه چیز....البته میدونین که..ما آدما هیچ وقت
از وضعیت و موقعیت خودمون راضی نمیشیم...همیشه یه چیزی واسه گله و شکایت پیدا میکنیم..
بگذریم.......
یه چند وقته اصلا حس آپ کردن نیست..میگن پاییز اومده...ولی من که ندیدمش...هیچ خبری
ازش نیست....اومد خبرتون میکنم...شاید منتظر روز تولد منه که با اومدنش خوشحالم کنه....
مدرسه ها هم شروع شده....با هزارو یک جور بدبختی که کم و بیش تو جریان هستید بنده
...امسال رفتم سال سوم ریاضی اینقدر سرم شلوغه که از همه ی کارهام عقب افتادم....
خوب شما بگید....من هر روز صبح از ساعت 7 تا3 مدرسه هستم(تو ماه رمضون یک
کم زود تعطیل میشیم)بعدشم خوب ادم تا 4:30 برسه خونه...یه کم استراحت کنه ...دوباره
باید بشینه سر درسش دیگه...هر روز 4 تا درس داریم....فقط و فقط زندگیم شده درس
خوندن...نمیتونم هم نخونم...همه ی آیندم وزندگیم بسه به این کنکور لعنتی داره...واسه پسرا
اینطوری نیست...دانشگاه نشد...کار آزاد..ولی من چی؟...جرا باید 4 سال از بهترین سالهای
عمرم رو بذارم واسه فقط درس خوندن...اونم درسهایی که حتی یکیشون..حتی یه کلمشون به درد
زندگی من نمیخورن و یه سال بعد همشون از یادم میرن....چرا من نباید وقت داشته باشم
کلاس گیتارم رو برم؟.....چرا باید کتاب ی رو که خیلی وقت بود دنبالش بودم رو پیدا کن
م بعد توی 2 هفته وقت نکنم بخونم و آخرش هم....چرا باید هفته دوم مهر ما امتحان داشته
باشیم....چرا از ما اینقدر توقع دارن؟...فرصت زندگی کردن رو ازمون میگیرن و ...میخوان
ازشون تشکر هم بکنیم...
خلاصه اینکه اینطوریاست ..و حسابی دلم از برنامه ی بسیار مفیدی که واسه 4 سال .
زندگی ما چیدن دلم پره..
البته به قول ناصر عبداللهی.. ..
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
بادم باشد که روزو روزگار خوش است..
همه چیز بر وفق مراد است و خوب
تنها دل ما دل نیست...
آره.
بی خیال...بعضی وقتا فکر میکنم که تهش چی؟...آخرش چی؟...فکر کن که بهتری رتبه
کنکور و دانشگاه مال تو شد....50-60 سال زندگی که ارزش نداره ادم اینقدر حرص بخوره و
خودش رو اذیت کنه....هیچ چیز تو این دنیا وجود نداره که ارزش داشته باشه ادم حسرتش
رو بخوره...اگه ادم یه کم فکر کنه میبینه که این دنیا حتی ارزش زندگی کردن توش رو هم نداره...
ولی ما مثل همیشه حق انتخاب نداشته و نداریم...
باز من پر حرفی کردم.....ولی شما حق انتخاب دارین...که بخونین یا نه...
پس....
تا دفعه ی بعد....بابای..
پ.ن: .
به صدای من کمی گوش بده
دل به این خسته ی خاموش بده
ببین از چی میخونم برای تو
ای همه ی هستی من
فدای تو...
راستی دیگه که از دستم ناراحت نیستی؟.....خوب ببخشید...بچگی کردم..من که میدونم تو منو می بخشی...آخه میدونی چقدر دوستت دارم....راستی میدونی؟ .....
با همه ی این حرفا میخوام یه اعترافی کنم..بعضی وقتا واسم سخته اینو بگم...به خصوص اون موقع هایی که شیطونی میکنم ....دیدی خودم رو میزنم به اون راه ، به چشمات نگاه نمیکنموو حتی نماز هم که میخونم سریع جانماز رو جمع میکنم و خودم رو مشغول یه کاری میکنم تا سر حرف باهات باز نشه...اصلا طرف پنجره ای که از اونجا نگات میکنم و باهات حرف میزنم نمیرم..گاهی وقتا هم زیر چشمی نگاه میکنم ببینم چی کار میکنی ...این جور موقع ها بعضی وقتا صدای خنده هات رو میشنوم...که بازم داری به من میخندی..به کارهام میخندی....به ارزوهام میخندی وقتی چیزی ازت میخوام یه درست مثل یه بچه تغصی که همش بهونه میگیره و واسه یه چیز کوچیک داد و هوارشون بالا میره و ...باهام رفتار میکنی..من عروسک خیمه شب بازی نیستم....یعنی نمیخوام باشم...اونم تو یه نمایش مسخره ....هر وقت میخوام در باره ی مهمترین هدف هام و حرفام باهات حرف بزنم یه لبخندی رو لبات میشینه که انگار میخوای بگی"خیلی بچه ای"....ببینم...خیلی کوچیکم؟....خیلی بچه ام؟...چقدر طول میکشه تا بزرگ بشم اونقدر که بشینی مثل ادم بزرگ و حسابی با هام حرف بزنی....و هی نگی "کوچولو"...میدونم که یه روزی اینطوری میشه....
با همه اینااون موقعی که من دارم خودم رو از تو قایم میکنم...میای و مثل همیشه کنارمی.....اینقدر دلم از خودم پر میشه که دلم میخواد بغلت کنم......
اصلا من دیونه ی بزرگیتم....میدونی.....خیلی دوستت دارم...خیلی....
تنهام نذاریا.....
میمیرم..

پ.ن:در خیلبانی بدون درخت،
روزی خداوند پرنده ای به سراغم فرستاد
تا دوباره ثابت کند حواسش به من است
ومن نیز به نشانه ی قدر دانی از آن لطف بی کران،
آستین آن پیراهنم را ........
هنوز نشسته ام
خوبین؟...خوشین؟...منم خوبم...البته نظر مامانم اینه که من خوبم....آخه هر کی ازش حال منو میپرسه
میگه خوبه......اصلا چه فرقی میکنه؟..نترس بابا...ایندفعه اصلا قصد ندارم از حال و هوای خراب و
خش دار ذهنم واستون بگم و یه جورای ناراحتتون کنم و تو دلتون بگید باز این نیوشا از این چرت و پرت ها
داره میگه
....هم خبر خوب دارم هم خبر بد...اول کدوم رو بگم.؟...........................................
اون خبر بد و تلخی که بهاره تو پست قبلی تو قسمت نظرات یه اشاره ای کرده بود...اینه که..متاسفان
برادر 19 ساله ی دوستم رضوان، به خاطر گرفتگی ماهیچه های قلب در زیر آب یخ چند روز پیش فوت کرده..
. وقتی اینارو از زبون بهار شنیدم....فقط واسه یه لحظه خودم رو گذاشتم جای رضوان...اونم برادری مثل رضا که رضوان
بی نهایت دوستش داشت...الانم رضوان و خانوادش 3 روز که بر گشتن اندیمشک اهواز و من دوستم رو شاید برای آخرین بار، توی مجلس
ختم برادرش دیدم
....خیلی سخته...خدا نصیب هیچ کس نکنه...رضوان خوبم امیدوارم هر جا که هستی موفق و سلامت و..
..و شاد باشی و خدا برادرت رو بیامرزه......
خبر دیگه اینکه از بین ما سه نفر که متقاضی تغییر رشته بودیم با رفتن رضوان،با تغییر رشته ی من.و کیاناموافقت کردن..
..و
این هفته من بیچاره هم باید امتحان آمار بدم و هم فاینال مذخرف زبان...زبان رو دوست دارم ولی از فاینالش خوشم نمیاد.
....
ئو هفته پیش، واسه 3 روز با خواهرم اینا دسته جمعی رفته بودم شمال،بندر انزلی،ساحل قو....خیلی خوش گذشت هوا
هم خوب بود...فقط روز اول شرجی بودن هوا اذیتمون میکرد...تنها اشکالش این بود که وقتی برگشتیم هر کی ما رو میدید
همین طوری به مدت 15 ثانیه ذل میزد بهمون و بعد یهو ویگفت واااااااااااااااااااای
شما چرا اینطوری شدین
..
.منم با کمال خونسردی میگفتم هیچی رفتیم کلی پول خرج کزدیم پوستمون رو برنزه کردیم.......خواهرم کلی
نگران بود و هی انواع اقسام کرم ها و داروها رو مصرف میکرد واسه
پوستش(اعصاب ما رو خورد کرده بود همش جلوی آینه بودد...
..)...منم هی بهش میگفتم که خیلی بد شده پوستت عمرا مثل اولش بشه...خودمتوجهی نمیکردم اتفاقا صورتم زودتر از اون هم به حالت اولیه اش برگشت...
......................
آهان راستی مادر بهار رو که بهتون گفته بودم یه کم کسالت دارن یادتونه؟...دیدمشون ...خدا رو
شکر حالشون بهتره...الان دارن دوران شیمی درمانیشون رو میگذرونن که میدونم خیلی مشکله
...بازم ازتون میخوام واسه بهبود هر چه سریع ترشون دعا کنید...خانم خیر خواه امیدوارم که
خیلی زود سلامتیتون رو به دست بیارین و ایشالله
این دفعه که با بهاره خواستین برین والیبال هنرمندان رو تماشا کنید،منم ببرید..
..
باز منم زیاد حرفیدم انگار....ببخشید....
..
مواظب خودتون و دوستاتون باشید...
...تا دفعه بعد که بیام....
پ.ن:آدم بعضی وقتا میخواد یه چیزی بگه بعد نتمیدونه بگه؟..نگه؟..اصلا بیانش درسته یا نه؟...بعدش اینطوری که میشه ،میشه مثل من....... ![]()

اومد که بابا چرا اینقدر طولانی مینویسی.. واینکه چقدر تو زود پسر خاله میشی با بچه هایی که میان اینجا
و باهاشون راحتی و از این حرفا....تقصیر خودمه که دیر به دیر اپ میکنم و طولانی میشه..چشم از این
به بعدسعی میکنم کوتاه تر بنویسم.....خوبه؟....راضی شدین؟...
تو این مدت که نبودم یه عالمه اتفاق های خوب و بد افتاده:
1:بالاخره فرم عینکم رو عوض کردم...بهاره قضیه ی عینک من رو میدونه که طلسم شده بود و یک سال
بود هی میگفتم میخوام عوضش کنم نمیشد....
2:پنج روز با بچه ها رفته بودیم اردو..خیلی خیلی خوش گذشت و هم تفریحی بود هم سیاسی
و فرهنگی و...
. بین همه بحث ها و کلاسهایی که بود یه استاده یه جمله گفت که نیمی از همه ی مشکلاتی که من تو ذهنم درگیر
بودم باهاشون،حل شد.گفت که آدما رو نمیشه تغییر داد
...سعی نکنید دیگران رو تغییر بدبد...من همیشه فکر میکردم
مگه میشه کسی در برابر دلیل و منطق مقاومت کنه و خودش رو اصلاح نکنه
..همیشه فکر میکردم میشه دیگراتن رو
عوض کرد...ولی تجربه ثابت کرد که نمیشه.
...بازم از اردو واستون میگم بعدا....
3:دختر عمو و پسر عموی من به طور خیلی ناگهانی فهمیدن همدیگر رو دوست دارن و 2 هفته پیش به عقد
هم در اومدن.
...من خودم شخصا اصلا به سعید و نرگس فکر نمیکردم
...همه رو شکه کردن اینا...ولی حالا
که دقت میکنم میبینم که خیلی هم به هم میان.
..ایشاالله به پای هم کفش بخرن تا آخر عمر .کنار هم باشن
..یه چیز دیگه..بابای من که از بزرگ فامیل هستش و اصولا باید زیر لفظی بدی تا حرف بزنه
(البته اینو دیگران میگنا..)شب خواستگاری اینقدر شارپ.بود که همه تعجب کرده بودن.
4:بعدا میگم اینو......![]()
5:برای اولین بار تو شب شعر ی که هر هفته دوشنبه و یک هفته در میون چهارشنبه ها تو سالن کتابخونه امیر کبیر
کرج،از ساعت 4-6 هست شرکت کردم...یه انجمن شعر و موسیقی با یه فضای دوستانه که خیلی عالی
هست شرکت کردم به همراه دوستان
...آقا هر کی میخواد بیاد اونجا هفته ی دیگه از بچه های کرج به
من بگه....استاد وفا و استاد کیهانی
و آقای پویا رو که از شاعرهای معروف کرج هستن رو دیدم راستس قراره
بچه های انجمن واسه چاپ کتاب شاعران کرج اقدام کنن و خلاصه پیشنهاد میکنم هرکی میتونه حتی یه بار هم
شده بیاد ....
خوبه حالا راضی شدین خلاصه نویسی کردم؟.....
مواظب خودتون باشین و واسم دعا کنید...
پ.ن:این روزها محسن یگانه گوش میدم و کتاب خوندن هم تعطیله
...کارم شده وقت کشی.....................
پ.ن:با درخواست تغیر رشته من به علت پر بودن ظرفیت موافقت نشد....کشتن اینا خودشون رو با این قانون
هاشون...کسی تو آموزش پرورش ناحیه 2 کرج اشنا نداره.؟.فکر کنم مشکل من همین باشه.
....
پ.ن:خودم میدونم عکسایی که میذارم به مطلبام ربطی نداره...
..................................................
تا بعد..
..................

خوش میگذره تعطیلات تابستون؟...من که دیگه حوصلم داره سر میره ...تا حالا من حتی به یکی از برنامه هایی که واسشون
برنامه ریزی کردم عمل نکردم.
..اونم چه برنامه هایی...اینم از تابستون امسال...نمیدونم من اینطوریم یا همه مثل منن.
........
گفته بودم یه قسمت البته سانسور شده از دفتر خاطراتم رو،یکی از اون قسمتای که تو اون 2 هفته نوشتم ،اینجا بنویسم...تا شاید
یکی فهمید من چم بود...دفتر من دوست منه...مسخره ام نکنیا؟
..به خدا وقتی اینا رو داشتم مینوشتم همین طوری اشکم میریخت...![]()
:
"......آره ..دلم میخواد داد بزنم...انقدر بلند که همه ی عالم بشنون...چی؟...بد؟ زشته؟خوب بهشون بگو گوشهاشون رو بگیرن...بابا؟
خوب بابا رو بفرستین یه جای دور....دیدی؟ دیدی همه چیز راه حل داره؟..خوب حابلا بذار داد بزنم....دارم خفه میشم...
دارم میمیرم...نمیدونم...شایدم مردم..نمیدونم ...اصلا نمیخوام بدونم...اصلا نمیخوام باشم...نمیخوام که هیچی باشه..
.نه،هر چی میخواد،باشه...فقط من نباشم...خدایا...با توام... الان 3 روز که باهات حرف نزدم...فقط 3 روز..ولی انگار یه قرن واسه
من گذشته...نه..
.اصلا انگار نگذشته...کمکم کن...نمیخوام باشم...میخوام هیچ باشم...میخوام نباشم..هیچ...هیچ بودن آرزومه....هیچم کن...
مگه نمیگی بعد از مرگ هم بودن هست؟...نمیخوام ....بودن رونمیخوام ...به چه زبونی بهت بگم....از هه ی مخلوقاتت بدم میاد...از اشرف
مخلوقاتت بدم میاد...از همه دستگاه حکومتت بدم میاد....از همه قشنگی ها و نعمتایی که هی میگی واسه ما آفریدی و هی هم منتش رو
سرمون میذاری بدم میاد...خدایا....آخه به کی بگم؟..خسته شدم..از بودن خسته شدم..از تظاهر به بودن خسته شدم....از تظاهر
به شاد بودن..خوشحال بون خسته شدم.....از جنگیدن خسته شدم...از آدما خسته شدم...از آدمای تو ...از خودم خسته شدم....
............
....دیگه نمیگم خدای خوبم،خدای مهربونم...میگم خدای خودخواهی که به خواست و عشق خودت ما رو آفریدی که چی؟...خودت تنها نباشی؟
...پس ما چی؟...پس من چی؟..حالا که این طور شد بذار همه چی رو بهت بگم...ته تهش میخوای چی کار کنی؟.جهنمه دیگه...
باشه بابا من خودم داوطلبم که برم اونجا...اصلا عمرا اگه بیام تو اون بهشتی که پر از آدمای پاچه خوار و حریص و ... هستش..
.از همه عالمت بدم میاد...میفهمی؟..از خودم بدم میاد...اگه خیلی مردی منو به همون ذره هیچی که بودم تبدیل کن
..میخوام هیچ باشم...چیه؟خوشحالی که دارم گریه میکنم؟..اصلا هم واسه خاطر تو نیست...واسه خودمه...خدایا خودت بگو
چی کار کنم؟...دارم خفه میشم...اگه نگی دیگه دوستت نخواهم داشت..یعنی سعی میکنم که دیگه دوستت نداشته باشی..
.تو که همه چیز رو میدونی..پس حتما میدونی که سخته..اونم واسه من...ولی اگه نگی ..اگه نگی منو از دست میدی.
..چه حرف مذخرفی زدم..".منو از دست میدی"..ببخشید قربان یادم نبود شما اون همه بنده ی پاچه خوار دارین...اصلا
الانم مطمین نیست داری به حرفام گوش میدی...میدونی که کیارو میگم؟..از همشون بدم میاد..پاشو..اصلا پاشو برو به
همونا برس..کلی کار باید واسشون انجام بدی..من ازت چی خواستم...فقط گفتم تنهام نذار...اون وقت تو چی کار کردی؟.
..اصلا پاشو برو به همونا برس...فقط یادت باشه..یادت باشه واسم خیلی عزیز بودی...الانم هستی..ولی دیگه نمیخوام
باشی...تا خودت نخوای نمیخوام باشی..منم که بی تو هیچم...اینطوری منم میشم هیچ و به آرزوم میرسم..تو هم میری
پیش بنده ها و فرشته های.... خودت..خسته شدم...دیگه از نوشتن هم خسته شدم..میرم...کاش بمیرم...کاش نباشم.."..
بعدشم نشستم کلی گریه کردمو....رفتم یه دوش آب یخ گرفتم......وضو گرفتم و 2 رکعت نماز خوندم.................
ببخشید خیلی طولانی شد.
..اگه قبلا نمیگفتم نمینوشتمشون...به هر حال....تا آپدیتی دیگر.................................
..................................................................................مواظب خوتون باشین...
.................
پ.ن:
مرا نیز چون دیگران خنده ای هست
و اشکی و شکی جنونی وخونی،
رها کن مرا
رها کن مرادر حضور گل و زمره ی نور،
نور سیه فام ابلیس
مرا دست و پیراهن آغشته گردید،
به خون خدایان.
مرا زیر این مطلق لاجوردی،
نفس گشت فواره ی درد و دشنام،
نه چونان شمایان.
مرا آتشی باید و بوریایی،
که این کفردر زیر هفت آ سمان هم نگنجد
بر ابلیس جا تنگ گشته ست آنجا.![]()
![]()
رها کن مرا![]()
رها کن مرا ![]()

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

پ.ن:آخ یادم رفت بگم این مطلب رو از وبلاگ رابین کش رفتم...یکی بیاد به من یاد بده چطوری تو مطلبام لینک بذارم....ایشالله که خیر از جوونیتون ببینید...بدو بگو...
حال شما؟..خوبین؟...خوشین؟....سلامتین؟...همه خوبن؟...خوب خدا رو شکر...![]()
منم خوبم...یعنی فکر کنم الان حد اقل حالم خوبه.....کارنامه مون رو گرفتیم...گند زدم ....خیلی وقته که قید 20 و شاگرد اول ،دوم شدن رو زدم....حد اقل تو ی دبیرستان...به هر حال مهم نیست...به خدا دست خودم نیست اصلا نمیتونم سر یه درس زیاد وقت بذارم..
.....معدل کل سالم شد 19.10....خوبه باز..خدا رو شکر...
.
یه چند روزی بود که اصلا حالم خوب نبود.
.نمیدونم چرا..به هیچ چیز خاصی فکر نمیکردم ولی حواسم هم به کاری که میکردم و محیطی که توش بودم،نبود..هیچکس هم ..حتی نزدیکترین دوستام...حتی مامانم نمیفهمیدن دارم ذوب میشم..دارم .....شاید تقصیر خودمه...آخه من دلم میخواد خودم مشکلاتم رو حل کنم ..حالا هر چیزی که باشه ..به خاطر همین تقریبا با هیچکس در باره ی خودم حرف نمیزنم...این در حالیه که . سعی میکنم یه طوری باشم ،یه طوری رفتار کنم که اونا با من راحت باشن..ودر اکثر موارد هم موفق میشم....ولی واقعا اعتراف میکنم که این بار قضیه فرق میکرد..من ناراحت بودم..دلشوره داشتم..عصبی بودم...ولی..ولی نمیدونستم چرا...اگه میدونستم خیلی بهتر بود....دلم میخواست با یکی حرف بزنم...ولی نمیدونستم چی بگم..آخه اصلا چیزی نبود...حسابی گیج شده بودم......انگار تو یه برزخ بودم..برزخی که خودم ساختم....کاش هنوز بچه بودم..کاش 7-8 سالم بود...کاش...آخر هفته رفتیم امام زاده حسن...نمیدونم چرا تا رسیدم اونجا همین طوری اشکم ریخت...نمیدونم....ولی بعدش آروم شدم....آروم تر از همیشه....مثل همون موقع های که وقتی مامان بغلم میکرد و.. بعدش آروم میشدم...شایدم آروم تر از اون......![]()
دفعه ی بعد که آپ کنم میخوام یه قسمت از چیزایی که تو دفترم نوشتم واستون بنویسم.....تا حالا کسی اونا رو نخونده....یه قسمتی رو که تو اون چند روز نوشتم....
الان خوبم.....فکر کنم که خوبم....![]()
ولی یه سوال دارم.....بی ربطه..ولی واقعا چرا زندگی پایان خوش فیلم های هندی را ندارد؟![]()
پ.ن:رویا جون.....کاش همه ی درد ها مون همین چیزا بود...ببین من کاری با تو ندارم ولی به خدا حاضرم جای تو باشم....کاش غم من هم از این حرفا بود...دیگران هم غم هست درون/غم من لیک غمی غمناک است...![]()
پ.ن:راستی مامانم واسم کلاس آشپزی فشرده گذاشته....بیچاره شدن با دست پخت من...خسارات وارده فعلا دو تا ظرف سوخته ی غیر قبل استفاده بوده ..خدا رو شکر خسارت جانی به کسی وارد نشده.....![]()
پ.ن:اونایی که آیدی جدیدمو اد نکردن ادد کنن و گر نه من خودم اددشون میکنم...![]()
پ.ن:گوش کن،
جاده صدا میزند از دور قدم های تورا....-.میشنوی؟![]()

اومدم فقط بگم آیدیم هک شده.
...آخه بگو واسه چی این کارا رو میکنید.......حذفش کنید از ادد لیستتون....اگه هم کارم داشتید اتو قسمت نظرات بگید.......یه چیز دیگه ام اینکه"خیلی بی معرفتی"
..تقدیم به همه بی معرفتای عالم.....میدونید الان دلم چی میخواد؟..دلم میخواد تا همه آدما گوششون رو بگیرن و صدای منو نشنون تا منم بتونم داد بزنم...دلم میخواد برم بالای یه کوه بلندو داد بزنم.....انگار دیگه خدا صدام رو نمیشنوه
..میخوام داد بزنم تا بشنوه....دلم واسش تنگ شده...
.خدایم......آه ای خدایم.......بشنو صدایم![]()
این آیدی رو ادد کنید...
baranzade_89
فعلا........
سلام..من اومدم...![]()
خوبین همه...![]()
امتحانامون هم که تموم شدو این اتمام رو به هه جامعه دانش آموزی تبریک میگم..دبیران محترم هم تو رو خدا در صدد حلال کردن ما ها بر آیید...![]()
امروز میخوام باز کلی پر حرفی کنم واستون...من..نه مثل سجادو منیره و مرتضی و .. بلدم عشقولانه بنویسم ونه مثل مجید سیاسی ونه مثل محمد رضای رهبرویا عاطفه ونه مثل رضا یا فواد.ونه مثل امیریا محمد 86 وبهاره، شیداو..... بلدم قشنگ بنویسم.
..
بی هنری هم واسه خودش هنره...مگه نه؟.
..
خودمونیما این دنیای مجازی هم واسه خودش دنیایی شده ها....یه دنیا مثل دنیای واقعی..یه مجموعه از همه ی خوبی ها و بدی ها...قشنگی ها و زشتی ها.....آدما هر جا که باشن اونجا میشه محل اجتماع خوبی ها و بدی ها...![]()
یه جیزاییش خوبه..یه چیزاییش بده...یه چیزایییش هم نه خوبه نه بده...یعنی واسه بعضی ها خوبه واسه بعضی ها بده...مثلا خصوصیاتش اینه که آدما خیلی راحت تر از دنیای خودمون با هم دوست میشن،خیلی راحت تر از دنیای واقعی با هم قهر میشن،خیلی راحت تر میتونن همو خوشحال یا ناراحت کرد.
.خیلی راحت میشه از دست هم خلاص شد.....خیلی چیزا اینجا مهم نیستن و هیچ معنایی ندارن البته تا وقتی نخوای بکشونی به دنبای واقعی....مثلا مرز های جغرافیایی که قربونش برم کاملا اهمیتش رو از دست میده....(هر آیدی که تو ادد لیستته واسه یه شهره که اگه یه وقت سفر کردی اونورا غریب نباشی..مگه نه؟
) ...
یا مثلا قیافه ، طرز لباس پوشیدن،خانواده و حتی بعضی وقتا جنسیت و سن
وخیلی چیزای دیگه....
میشه خیلی راحت حرفت رو بزنی بدون اینکه فکر کنی موقعیتت به خطر میفته...میتونی خیلی چیزا رو بگی که تو دنیای واقعی حتی اجازه ی فکر کردن درباره اش رو نداری....میتونی اذیت کنی
..میتونی دوست داشته باشی
...میتونی رفاقت کنی..میتونی دل بشکونی
...میتونی یه کاری کنی روشن بودنه چراغه آیدیت دل مردمی رو شاد کنه
....میتونی آرزو بشی...میتونی خودت باشی ..همون خود یواشکیت.
..میتونی یه کاری کنی تو یاد همه بمونی ..میتونی یه کاری کنی که اینگور بشی.
..
خلاصه همه کار میشه کرد
حالا دیگه خودمونیم که از این دنیا به دیگران چه دیدی بدیم...![]()
من که خودم این دنیاو ادم هاشو با تموم خوبی ها و بدی هاشون دوست دارم...تو این دنیا هم قضیه اهلی کردن صدق میکنه..."آیدی تو واسه من یه آی دیه مثل هزاران آی دیه دیگه و آی دیه من هم یه آی دیه مثل هزاران آی دیه دیگه..اگه منو اهلی کنی توو آیدیت بین بقیه واسه من یگانه میشی و من هم واسه تو....من اون موقع صدای روشن شدن آیدی رو میشناسم که با بقیه فرق داره..پس اگه منو اهلی کنی محشر میشه
......"
پ.ن:آهان راستی از همه کسایی که هنوز اینجا میان و نظر میدن (وبعضی ها که نظر نمیدن
)ممنون...
پ.ن:یه خبره دیگه اینکه مادر دوستم که بهتون گفته بودم یه کم کسالت داشت شکر خدا حالشون خوبه..خدا رو شکر..میخواستم هم خوشحالتون کنم هم .ازتون تشکر کنم که دعا کردید
...
پ.ن:ببخشید طولانی شد..اینم بگم دیگه میرم
..تو نظراتون هی نگید بلاگه قشنگی داری،خیلی خوشگله یا.. نظرتون رو راجع به بحث یا موضوع بگین ما هم استفاده کنیم......باشه؟![]()
دیگه جدی جدی بای
مواظب خودتون باشید.....![]()
برو
اما نه با باد!
راهت را چنان در پیش گیر
که نسیم از روبرو بوزد
تا در خستگی
عرقت را بخشکاند
و خنکای دستهایش
چهره ات را نوازشگر باشد
شاید،گیسوانات را در هم بریزد
یا بر چشمانت ،خاشاکی بپاشد
اما نهراس
که با نم اشکی
آن را از چشم میتوان زدود
و میتوان ادامه داد
رفتن را
تا رسیدن،
اراده ی تو
باد را خواهد کشت...
برو!

سلام به همه ی دوستای گلم.
...خوبید؟..خوشید؟....به قول محمد86 کپل مپلید؟
.....خوب خدا رو شکر....
بیشتروبلاگایی که میرفتم به علت شروع امتحانت اگثرا الاعیه داده بودن که یه چند وقتی نیستن
...آخه همه که عین من نیستن...کارو زندگی و درس دارن.....از صبح تا شب وقت تلف میکنم شب هم میشینم درس میخونم....از بس کم خوابیدم باور کن دیگه 2-3 ساعت خواب واسم کافیه.
....
آدرس وبلاگم رو به یکی از دوستام د اده بودم چند روز پیش که دیدمش پرسیدم چطور بود(بعد از اون دیگه همو ندیده بودیم)....پرسیدم خوب نظرت چی بود ...جمعش کنم؟
....گفت نه خوبه فقط بیشتر شبیه آش شلم شوروا ست(من تا حالا از این آش ها نخوردم
) نگران نباش حد اقل آش پزیت خوب میشه....میگفت خیلی قاطی پاتیه ..اصلا معلوم نیست مو ضوعت چیه..حرف حسابت چیه...و خلاصه حسابی امانت یک عشق رو نقدید(به قول بهار)
....در جواب ایشون و همه کسانی که باهاشون هم عقیده اند باید بگم خوب چی کار کنم؟..من هر چیزی به ذهنم جالب میرسه که ارزش داره دیگرامن بخونند رو مینویسم و با عرض شرمندگی باید بگم که واقعا نظم تو زندگی من معنا نداره....من یه مدت تو خوابگاه میموندم (حالا باشه سر فرصت واستون میگم
) بچه ها کلافه میشدن از بس که من بی نظم بودم
..باور کنید سعی میکنم ولی نمیشه...بیچاره مامانم.
.......
بگذریم..خیلی حرف زدم
....
غرض از مزاحمت.....
ما همیشه با اتوبوس میریم مدرسه و سرویس نداریم.
....بچه های کرج مدرسه دهخدا رو میشناسن ..یکی از بهترین مدرسه های پسرونه کرجه
....همیشه یه سری از بچه های اونا رو میبینیم....بچه های خوبی اند.
..دیروز امتحانمون رو که دادیم داشتیم میومدیم خونه که دیدم یکی از همون بچه ها یه سیگار گذاشته بود گوشه لبش وکلی هم حال میکرد.....کلی حالم گرفته شد
....نمیدونم سال چندمی بود...بیشتر به خاطر این اعصابم خورد شد که بچه خوبی به نظر میومد....هر وقت یه پسری رو میبینم که سیگار میکشه یا... اعصابم خورد میشه باور کنید اگه روم میشد میرفتم سیگار رو از دستش میگرفتم و میگفتم خجالت نمیکشی؟
و....ولی گفتم بچه کوپ میکنه میگه این دیگه کیه بابا
..بی خیال شدم....این شعر رو که واستون نوشتم در همین رابطه است و 1-2ماه پیش آقای امیر رضایی دایی دوست خوبم عاطفه جونم
گفته بودن ومن تو دفترم نوشته بودم بعد از قضیه دیروز گفتم خالی از لطف نیست که اینجا بنویسمش...
تا کی به لب خویش نهی آن نخ سیگار![]()
حیف است به آتش بکشی درهم و دینار
همواره خردمند و جوانمرد و وزین باش![]()
تا آنکه نیفتی تو بدین دام گرفتار
در محفه ی بسته تو سیگار مکن دود
در خانه و ماشین و خیابان و سر کار
چون دود خطر ناک بود بهر سلامت
از چیست کنی بهر کشیدن همه اصرار
کوتاه شود عمر و تو غافل بنشینی
سیگار مضر است بود زهر شرر بار
هر کس تو را می بدهد یک نخ سیگار
الحق که بود دشمن تو نیست تو را یار![]()
راستی مادر یکی از بهترین دوستام یه کم کسالت داره..خواهش میکنم همین الان که داری اینو میخونی یه لحظه چشمات رو ببند و واسش دعا کن.
.مرسی.
...
به قول محمد سلوکی(چه قدر امروز از قول اینو اون حرف زدم.
..)نیومده رفتیم...تا دفعه ی بعد که بیام...مواظب خودتون و دوستاتون
باشین....

هفت بار روح خویش را به تحقیر و تمسخر گرفتم:
آن هنگام که دیدم برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کرد
هنگامیکه دیدم پیش لنگها،لنگ لنگان راه می رفت
آن هنگام که بین راست ودروغ هراس داشت و دروغ را بر گزید،
آن هنگام که گناهی مرتکب شد و گفت انسان جایز الخطاست
آن هنگام که هر چه دیده بود را پنهان کردو هر چه ندیده بود رسوا،
ان هنگام که دستی را گرفت و پایی را لغزاند
و آن هنگام که به او گفتم چه میکنی گفت:هر چه از خوبی دیدی کار من است![]()

در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
ا ز غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند![]()

